۱۳۹۱/۱۱/۰۸ - ۰۹:۵۷
خاطرات یک عکاس شیمیایی در "شب‌های ساسان"

یک نفر فریاد می‌زند: شیمیایی!

"مجید مرادی" ،جانباز شیمیایی و عکاس دفاع مقدس است. 3 مرتبه در مناطق فاو، شلمچه و حلبچه شیمیایی شده. او در کتاب "شب‌های ساسان" با عنوان " روایتی کوتاه از دردهایی زیبا"، برخی خاطراتش را نگاشته.

یک نفر فریاد می‌زند: شیمیایی!

 

به گزارش «سراج24»؛  "مجید مرادی" متولد 1346، جانباز شیمیایی و عکاس دفاع مقدس است که از سال 63 به جبهه نبرد حق علیه باطل رفت و تا آخرین روزهای نبرد به جز زمان های سپری کردن دوران نقاهت در جبهه غرب و جنوب حضور داشت.  3 مرتبه در مناطق عملیاتی فاو، شلمچه و حلبچه شیمیایی شده است. او در کتاب "شب‌های ساسان" با عنوان " روایتی کوتاه از دردهایی زیبا"، برخی خاطراتش را نگاشته است. تکه‌هایی از این نوشته را در زیر می‌خوانید:
 
تهران سال 1385 :
 
درجه نشانگر اکسیژن دیگر مثل پرکاه روی مانومتر ولو شده است. انگار چیزی برای بیرون فرستادن ندارد. صدای آژیر آمبولانس قطع نمی‌شود. نفسم به شماره افتاد، سرفه‌های پی‌درپی امانم را بریده، پرستار داخل آمبولانس، دریچه‌ی طرف راننده را باز می‌کند و می‌گوید: « بابا بجنب، داره از دست میره!»
 
نسیم کولر آمبولانس روی صورتم می‌رقصد ولی انگار او هم دوست ندارد از بینی و دهنم داخل شود. راننده فحش و لعنت می‌فرستد: « بابا لعنت به.... راه بدین برم، بچه‌ی مردم مرد!» از این که آمبولانس تکانی نمی‌خورد، یاد دوستم می‌افتم که می‌گفت: « آژیر اینا، الکیه هیچ‌کس توی آمبولانس نیست... دهنم طعم خون می‌گیرد. این مزه را بارها بارها، تجربه کرده‌ام. سرفه بیداد می‌کند. پرستار، یک ماسک توی دهنم می‌گذارد که یک پمپ بزرگ مثل تنقیه دارد. یاد بچگیم می‌افتم. هوا با بوی دود به زور وارد می‌شود. همه جا کم کم تاریک می‌شود.
 
همدان سال 1359: « دیه داهَ بِسه اه. عصرَ داه شد/دیگه استراحت بس است عصر داره میشه.(گویش مریانجی، یکی از شهرهای همدان)» صدای مش رحمت است. توی گرمای تابستان یک پتوی سربازی خاکستری رنگ روی سرم کشیده بود و داشتم رقص خاک را از توی شعاع‌های نوری سوراخ‌های پتو نگاه می‌کردم، چقدر قشنگ بود! بوی سیر،‌ لابلای گرد و خاکی که می‌رقصید، مشامم را پر می‌کرد. تمام فضا پر از بوی سیر تند شده است. آخر آن روز توی ناهار دومم، سیر آسمان ندیده ریخته بودم. مش رحمت، یک لگد کم جان بهم می‌زند و می‌گوید: الان دِا وقت کاراه.. سِرخُور میتال و...(الان وقت کار کردن است)
 
از جا بلند و مشغول کار می‌شوم. عجب آفتاب تیز و تندی است. سرم دارد گیج می‌رود.
 
تهران سال 88 تا 1385:
 
چشم را که باز می‌کنم، دو تا لامپ پهن و دراز را، تار می‌بینم. انگار دارد واضح می‌شود. دور و برم را پلاستیک کشیده‌اند. صدای دستگاه اعلام حیات‌ می‌‌آید. توی دهنم یک  لوله خرطومی سفید فرو رفته. چقدر بد مزه است. به زور دارند هوا می‌فرستند تو. کمی تکان می‌خورم. نمی‌دانم کجا هستم! فکر نمی‌کنم جهنم و بهشت این شکلی باشد. کمی جابه‌جا می‌شوم. یکی صدا می‌زند: «خانم پرستار! خانم پرستار! خدا رو شکر... خدا جون! به هوش اومد!» خانمی سپید پوش پلاستیک را کنار می‌زند. «آقا حرکت نکنید، حرکت نکنید.» نمی‌توانم حرف بزنم. پرستار شاسی زنگ بالای سرم را فشار می‌دهد. «آقای دکتر، تخت هشت بهوش آمد.» لبخند ملیحی بر لبان پرستار است: «خدا را شکر دیگه داشتیم ناامید می‌شدیم.» مردی بالای سرم میاید. او هم لباس سفید پوشیده و گوشی دارد معلوم است که دکتر است. «سلام، خوش اومدی! اسمت چیه جوون؟»
 
لوله را کمی جا به جا می‌کند. هاج و واج ماندم. ولی از آنجا که دوره‌ی امداد و نجات هلال احمر را گذرانده بودم. فهمیدم دارد علائم هوشیاری‌ام را چک می‌کند، می‌گویم: «س س سلام. مجتبی»
 
فاو سال 1346 همدان سال 1359:
 
به زور صدای انفجار را می‌شنوم. انگار توی گوشم چیزی به زور فرو کرده‌اند. ناگهان بوی سیر و بادام تخل و ماهی گندیده و سبزی و .... همه جا را می گیرد. یادِ مش رحمت می‌افتم.« پاشو دیگه چقدر دَا، رومیدی روزِ یمین تکان بده ارکان لنگیته./چقدر روی زمین دراز می‌کشی. بلند شو، آماده کار کردن شو.»
 
« بابا مشتی هنوز ده دقیقه از وقت استراحت ما مونده!» انگار نه انگار که با او دارم حرف می‌زنم. خودم را به خواب می‌زنم ولی این دفعه دیگر فرق می‌کند، انگار مش رحمت توی آبگوشت امروز چیزی ریخته فکرکنم همان است که مادر بزرگ پدرم هر وقت خیلی شلوغ می‌کردیم، می‌گفت: «تاتوله می‌ریزم ها» دارم خفه‌ می‌شوم. کلاه حصیری‌ام را بر می‌دارم  بلند می‌شوم و به گوشه‌ای می‌دوم.
 
بچه ها همه خوابیده‌اند مثل قصه اصحاب کهف، منوری سو سوکنان دارد از بالا به زمین می‌کسد. انگار آخرین زورش را می‌زند. همه جا یک جور دیگر شده. مش رجب نیست. از بیل و زمین هم خبری نیست. به جای بیل، اسلحه است و از سیر فقط بویش به مشام می‌رسد. چه خبر است؟ چی شده؟
 
یک نفر فریاد می‌زند:
 
« شیمیایی! شیمیایی!» تازه می فهمم چی شده سریع ماسکم را روی صورتم می‌کشم. همه جا تیره و تار می‌شود...
اشتراک گذاری
نظرات کاربران
capcha
هفته نامه الکترونیکی
هفته‌نامه الکترونیکی سراج۲۴ - شماره ۳۲۴
آخرین مطالب
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••